تبليغاتX
جک لطیفه اس ام اس عاشقانه
آن که در تنهاترین تنهای ام تنهای تنهایم گذاشت. خدایا تو در تنهاترین تنهای اش تنهای تنهایش نگذار !!!
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 21:35 |
از طرف اونی که تنهاست. تنها اومده. تنها میره. تنهاش میزارن. تنها نمیزاره. تنها یک آرزو داره. اونم این که تو تنهاش نزاری !!!
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 21:13 |
دعاي پاس کردن درس: الهي ادرکني پاسا ترمي به نمرتي دهي و دوازدهي و حفظا من مشروطي و فلجا استادي و لغوا امتحاني بحق برفا و آلودگي جوا اين دعا رو امشب واسه همه ادد ليستات بفرست تا آخر ترم ديگه درس نخون مطمئن باش جواب ميگيري ...شک نکن
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 16:51 |
 تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 16:49 |
هيچگاه آخرين نگاهت را فراموش نمي کنم نگاهي سرشار از عشق صميميت و محبت .امروز سالها از آن روز مي گذرد ولي تو هر گز بر نگشته اي ..صدايت در گوشم زمزمه مي شود و نگاهت در ذهنم مجسم ولي من تو را مي خواهم نه خيالت را ..........
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 16:47 |
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني ...حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي ...نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني.... صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 16:43 |

دختر و پسره داشتن با هم قايم باشک بازی ميکردند ، دختره به پسره ميگه تو چشم بگذار اونوقت من ميرم قايم ميشم ، اگه تونستی منو پيدا کنی بغلم کن و بوسم کن ، اگه هم نتونستی منو پيدا کنی من زير راه پله قايم شدم

 

+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 16:33 |
خواستگاري : مادر داماد: ببخشيد كبريت داريد ؟ مادر عروس: براي چي ميخواين ؟ مادر داماد: داماد ميخواد سيگار بكشه. مادر عروس : مگه داماد سيگار ميكشه ؟ مادر داماد: نه، يكم مشروب خورده بعد از مشروب هم سيگار ميچسبه مادر عروس: مشروبم ميخوره ؟؟ مادر داماد: نه، غمار كرد و باخت ناراحت بود يكم مشروب داديم بهش مادر عروس: غمار بازم هست ؟ مادر داماد: دوستش تو زندان يادش داده مادر عروس: زندانم رفته ؟؟؟ مادر داماد : آره زن اولش براي مهريه شكايت كرد
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 16:29 |
پسربه دخترگفت:دوستم داري؟!اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره که پسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينه که من دوستت دارم وطاقت ديدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپايين انداخت و گفت :ميدوني چيه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوري عاشقت شدم.پسردستاي دخترورها کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.دخترفريادزد:مگه دوستم نداري؟؟! چراداري ميري؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم

 

+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 16:28 |

دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

 

+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 16:18 |
قبل از ازدواج:

مرد: دیگه نمی تونم منتظر بمونم

زن: می خوای از پیشت برم؟

مرد: فکرشم نکن

زن: منو دوست داری؟

مرد: البته

زن: تا حالا به من دروغ گفتی؟

مرد: نه، چرا این سوال رو می پرسی؟

زن: منو مسافرت می بری؟

مرد: مرتب

زن: منو کتک می زنی؟

مرد: به هیچ وجه

زن: می تونم بهت اعتماد کنم؟

بعد از ازدواج:

همین متن رو از پایین به بالا بخونید!
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 1:45 |
دوتا ني ني پيش هم خوابيده بودند
پسره : تو دختللللللي ؟
دختره : نيدوووووونم !
پسره : خوب بذال ببينم !
ميره زير پتو
پسره : دختللللللي !!
دختره : ا ؟ از كجا فهميدي ؟
پسره : آخه جولابات صولتييه !

 

+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 0:18 |

سوال تيزهوشان تو اردبيل : روز 13 آبان چه روزيست؟

1) 17 مرداد 

۲) 32 خرداد

3) آغاز سال 86

4) 22 بهمن 57

5) آبان؛ روز 13 ندارد

6) روز 13 بدر

7) هر دو تا

8) هر سه تا

9) هر پنج تا

10) پنج پنج تا

11) چرا پنج تا

12) پس چند تا

13) گزينه چهارده صحيح است

 

+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 0:13 |

بيچاره پسرها اگه تيپ بزنن برن بيرون ميگن با كي قرار داري؟ اگه لباسهاي معمولي بپوشن ميگن اصلا سليقه نداري اگه زياد بگن دوستت دارم . ميگن باز چه نقشه اي تو سرته اگه نگن دوست دارم ميگن پاي كس ديگه اي وسطه اگه زياد بهتون زنگ بزنن ميگن اعتماد نداري اگه يه مدت زنگ نزنن ميگن سرت خيلي شلوغه اگه تو خونه زياد بخندن ميگن لوس شدي اگه نخندن ميگن چه مرگته عاشق شدي اگه شام بخوان ميگن همش به فكر شكمتي اگه شام نخوان ميگن چي كوفت كردي

 

+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 0:8 |
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم.
مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری,
آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید.
در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود.
پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت
و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.


                              دمی می آید و بازدمی میرود.
                              اما زندگی غیر از این است
                             و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد
                                                 که نفس آدمی را می برد ...

 

+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 1:55 |
 

بعضی روزا بد جوری دلم واست تنگ میشه اما......

 

وقتی به این فکر می کنم که خودت بهم گفتی برو

 

وقتی به این فکر می کنم که حالا دیگه متعلق به تو نیستم از خودم خجالت می کشم.

 

زنده ام و نفس می کشم.

 

همین...

 

+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 1:54 |

دلم می خواست توی این عالم غربت یکی بود که به حرفهای دلم گوش می داد . یکی بود که به صدای خسته ام بگه هنو امیدی هست یکی بود که واسم از فردا بگه واسم از نگاه خسته ای بگه که چشمام همیشه به دنبالش بود نگاهی که زندگیم رو با خودش برد نگاهی که شاید اگر بود مهر و وفاهم بود وفایی که همیشه وفایی که همیشه توی جاده های تنهایی میون نخل های خشکیده زندگی دنبالش می گشتم . شاید اگه اون نگاه بود دل خسته من هم شکسته نبود و قلب غبار گرفته ام پر از حسرت نبود

 

+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 1:42 |

امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم

+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 1:41 |
افلاطون می گه:                                                                      اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه.
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 1:39 |

به شيطان گفتم:

 

        «لعنت بر شيطان»!

 

 لبخند زد. پرسيدم:

 

           «چرا مي خندي؟»

 

 پاسخ داد:

 

         «از حماقت تو خنده ام مي گيرد»

 

پرسيدم:

 

            «مگر چه كرده ام؟»

 

 گفت:

 

           «مرا لعنت مي كني در حالي كه

 

 هيچ بدي در حق تو  نكرده ام»

 

 با تعجب پرسيدم:

 

         «پس چرا زمين مي خورم؟!»

 

جواب داد:

 

         «نفس تو مانند اسبي است كه

 

آن را رام نكرده اي.

 

 نفس تو هنوز وحشي است؛

 

تو را زمين مي زند.»

 

 پرسيدم: 

 

         «پس تو چه كاره اي؟»

 

پاسخ داد:

 

         «هر وقت سواري آموختي،

 

 براي رم دادن اسب تو

 

 

+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 1:37 |

یک روزگی: ناخواسته، عریان جلوی یک پرستار نامحرم ظاهر شده بودم و حتی پرستار بی حیا بدون چشم های درویش شده، مدام به پشت من می زد!

یک سالگی: در حالیکه عمویم من را بالا و پایین می انداخت و هی می گفت گوگوری مگوری، یهو لباسش خیس شد!

چهارسالگی: در حین بازی با پدرم مشتی محکم بر دماغش زدم و در حالیکه او گریه می کرد، من می خندیدم! نمی دانم چرا؟!

هفت سالگی: پا به کلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتی از قبیل آن مرد آمد، آن مرد با ال90 آمد را یاد گرفتم.

نه سالگی: در حین فوتبال توی کوچه شیشه همسایه را شکستم ولی انداختم پای پسر همسایه دیگرمان. بنده خدا سر شب یک کتک مفصل از باباش خورد تا دیگر او باشد که شیشه همسایه را بشکند و بعدش هم دروغکی اصرار کند که من نبودم پسر همسایه بود که الکی انداخت پای من!

دوازده سالگی: به دوره راهنمایی و یک مدرسه جدید وارد شدم. در حالی که من هنوز به اخلاق ناظم آنجا آشنا نشده بودم ولی ناظم آنجا کاملاً به اخلاق من آشنا شده بود و به همین خاظر چندین و چند منفی انضباطی گرفتم! البته به محض اینکه به اخلاق ایشان آشنا شدم، چند پلاستیک پفک در لوله اگزوز ماشینش فرو کردم!

هجده سالگی: در این سال من هیچ درسی برای کنکور نخواندم ولی در رشته فراگیرغیرانتفاعی شبانه ی علمی کاربردی کاردانی میخ کج کنی در دانشگاه آزاد واحد بوقمنچزآباد (البته یکی ازشعب توابع روستاهای بوقمنچزآباد!) قبول شدم.

بیست و چهار سالگی: در این سال دانشگاه آزاد به اصرار مدرک کاردانی ام را که هنوز نیمی از واحدهایش مانده بود تا پاس شود، به من داد!

بیست و شش سالگی: رفتم زن بگیرم، گفتند باید یک شغل پردرآمد داشته باشی. رفتم یک شغل پردآمد داشته باشم، گفتند باید سابقه کارداشته باشی. رفتم دنبال سابقه کار که در نهایت سابقه کار به من گفت: بی خیال زن گرفتن!

سی وسه سالگی: بالاخره با یکی مثل خودمون که در ترشی قرار داشت قرارمدارهای ازدواج و خواستگاری و عقد و بله برون و نخیردرون و پاتخت و کنارتخت و گوشه پایین سمت چپ تخت و... رو گذاشتیم.

چهل ویک سالگی: در این سال گل پسر بابا که می خواست بره کلاس اول، دوتا پاش رو کرده بود توی یک کفش که لوازم التحریر دارا و سارا میخوام. بردمش لوازم التحریری تا انتخاب کنه. ورپریده بیشترشو سارا برمی داشت تا دارا!

شصت وشش سالگی: تمام دندانهایم را کشیده بودم و حالا باید دندان مصنوعی می خریدم. به علت اینکه حقوق بازنشستگی ما اجازه خرید دندان مصنوعی صفرکیلومتر رو نمی داد، دندان مصنوعی پدربزرگ همکلاسی سابقم رو که تازه به رحمت خدا رفته بود(!) برای حدااکثر بیست سال اجاره کردم. معلوم بود که این دندان مصنوعی ها یک بار هم مسواک نخورده ولی خوبیش این بود که حداقل شبها یک لیوان آب یخ بالای سرم بود!

هفتاد و هشت سالگی: به علت سن بالای من و همسرم، پسرانمان( شما بخوانید عروسهایمان!) ما را به خانه هایشان راه نمی دادند.

هشتاد و پنج سالگی: بلافاصله پس از خوردن یک کله پاچه درست حسابی دندان مصنوعی ها را به ورثه پس دادم تا دندانهایش را بین خودشان تقسیم کنند!

نود سالگی: همه فامیل در مورد اینکه من این همه عمر کرده بودم، زیادی حرف شده بودند وفردای همین حرف های زیادی بود که به طور نابهنگامی خدابیاورز شدم!

 

+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 1:29 |


نامه اي به خدا:

خدايا به دلبرم بگو من دوستش دارم 

                هرچند او مرا دوست ندارد

 

+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 1:20 |



-TECH.ir --> افراد آنلاین: نفر





JavaScript Codes JavaScript Codes

JavaScript Codes

JavaScript Codes