عبود: ولک جاسم کوکاکولا میخوری؟
جاسم: ها میخورم
عبود: گ.و.ه میخوری! باید زمزم بخوری................
|
تبلیغ زمزم به سبک ع.ر.بی: عبود: ولک جاسم کوکاکولا میخوری؟ جاسم: ها میخورم عبود: گ.و.ه میخوری! باید زمزم بخوری................ + نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه دوم اردیبهشت 1391 و ساعت
16:29 |
حکومت نظامی بود ، سروانه به غضنفر میگه که تو اینجا کشیک بده ، از هفت شب به بعد هر کسی رو تو خیابون دیدی در جا بزنش . حرفش که تموم میشه ، تا میاد بره سوار ماشینش بشه ، میبینه صدای گلوله اومد . برمیگرده میبینه غضنفر زده یک بدبختی رو کشته ! داد میزنه : احمق ! الان که تازه ساعت پنج بعد از ظهره ! غضنفر میگه : قربان این یه آدرسی پرسید که ، عمراً تا ساعت نه شب هم پیداش نمیکرد !
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه دوم اردیبهشت 1391 و ساعت
16:28 |
دعای یک لر :
" خدایا ! به من مغز بده تا بتوانم سکته مغزی کنم و اعضای بدنم را به نیازمندان اهداء کنم......! + نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در سه شنبه ششم دی 1390 و ساعت
1:5 |
هر چه کردم که بفهمند : همش خندیدند........... ! + نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در سه شنبه ششم دی 1390 و ساعت
0:59 |
" شانس" نام مستعار خداست.......
.......... آنجا که نمی خواهد. امضایش پای داده هایش باشد + نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در سه شنبه ششم دی 1390 و ساعت
0:53 |
بی کس وتنهام ولی تنهاییم عالمیست... تنهایی رنجیست عجیب اما دلم مایوس نیست ... فردا از این دنیا میرم اما کسی پیشم نیست... مرده که تنها نمیشه مردن دوای تنهاییست + نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 و ساعت
13:40 |
آره برو ولی بدون اینجا یکی میمرد برات باور نکردی عشقشو اگه قسم می خورد برات
میری برو ولی فقط اینو یادت باشه عزیز اشک زلال تو جلو چشم غریبه ها نریز دلم رو بردی از نو دیگه چی می خوای دار و ندارم مال تو دیگه چی می خوای برو بذار بسوزم با بی کسی هام برو بذار بمونم با دلواپسی هام هیچی نپرس فقط برو، ولی فراموشم نکن شمع مو، میشم به پات ، برو و خاموشم نکن اگه یه روز ورق زدی دفتر خاطراتو یادت بیاد قلب منو می شینه چشم به راه میشینه چشم به راه تو آره برو ولی بدون اینجا یکی میمرد برات باور نکردی عشقشو اگه قسم می خورد برات می ری برو ولی فقط اینو یادت باشه عزیز اشک زلال تو جلو چشم غریبه ها نریز + نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در چهارشنبه سوم شهریور 1389 و ساعت
23:38 |
گفتم دوستت دارم ، نگاهی به من کرد و گفت : چندتا ؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهای دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه می کرد که خالی بود + نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در دوشنبه یکم شهریور 1389 و ساعت
13:11 |
خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است پیدا نکنم همدل، دلها همه از سنگ است گویا که در این وادی از عشق نشانی نیست گر هست یکی عاشق آلوده به صد رنگ است + نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در دوشنبه یکم شهریور 1389 و ساعت
13:7 |
قانون عشق: يك پسر با يك نگاه از يك دختر خوشش مياد ... و عشق از طرف اون شروع ميشه ... تا جايي كه زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ... اما دختر باور نميكنه ... چون يك چيزهايي ديده و شنديده ... تا دختر مياد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ... ميره با يكي ديگه ... بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه ميره طرفش ... اما ...پسر رو با يكي ديگه ميبينه ... اينجاست كه ميگه: حدسم درست بود + نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 و ساعت
20:10 |
چه فريبانه ! آغوشم برايت باز شد، چه ابلهانه! با تو خوش بودم ، چه
کودکانه ! همه چيزم شدي ، چه زود ! به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي، چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم، چه حقيرانه ! واژهي قريب خداحافظ به ميان آمد، چه بي رحمانه! ........ و من سوختم، چه عاشقانه
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 و ساعت
20:8 |
پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دی فروشي کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميداد + نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت
21:41 |
ميخواستم دسته گلي برايت بفرستم ليکن ديدم تا به دستت برسد پرپر خواهد شد ليکن حرف س را از گل سوسن لام را از گل لاله الف را از گل اطلسي ميم را از گل مريم چيدم و با دسته گلي به نام سلام پيشکش و جودت نموده ام دسته گلم را پزيرا باش + نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت
21:38 |
ما ادما چقدر اشتباه میکنیم که دروغهای ادمها رو زود باور میکنیم !!!!!! مثل ماهیها که اشتباه میکنن اخه مگه قلاب علامت کدام سوال که بدان پاسخ میدهند.... + نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت
19:55 |
فقط موجهای دریا هستند که عاشقن اره فقط اونا هستن با اینکه میدونن اگر برسن به ساحل میمیرین بازم بیقرار رسیدن.... + نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت
19:54 |
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت
19:52 |
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت
15:8 |
اگه یکی و دیدی که وقتی داری رد می شی برمی گرده نگات می کنه بدون براش مهمی. اگه یکی و دیدی که وقتی داری می افتی بر می گرده با عجله می یاد به سمتت بدون براش عزیزی. اگه یکی و دیدی که وقتی داری می خندی بر می گرده نگات می کنه بدون براش قشنگی . اگه یکی و دیدی که وقتی داری گریه می کنی باهات اشک می ریزه بدون دوستت داره . اگه یکی و دیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ... ترکت می کنه بدون عاشقته + نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت
18:26 |
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت
17:56 |
كلاغ و طوطي هر دو زشت و سياه آفريده شدند. طوطي اعتراض كرد و زيبا شد، كلاغ هم راضي به رضاي خدابود. اكنون طوطي در قفس است و كلاغ آزاد
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت
14:46 |
يه دفعه یه آبادانيه تو بيابون گم ميشه ، و داشته از تشنگی ميمرده .... خلاصه هی ميگفته آب آب آآآآآ آب .... يه دفعه ميرسه به يه چشمه دستاشو ميزنه تو آب ميکشه به موهاش ميگه آخيــــــــــش ، وُلک راحت شدم تيپ موهام خراب شده بود داشتم ميمردما + نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت
14:31 |
يه بار يه بچه از باباش ميپرسه : بابائی وقتی شما با مامانی ميرفتين ماه + نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت
14:29 |
يارو زنگ میزنه ۱۱۰ میگه آقا پدال گاز و پدال ترمز و پدال کلاچ و فرمون و دنده رو دزدیدن! پلیس میگه ، برو صندلی جلو بشین + نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت
14:27 |
هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه... براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسي باش که دوستت داشته باشه
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت
14:25 |
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم ، وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم ، پر پروانه شکستن هنر انسان نيست ، گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم ، يادمان باشد سر سجاده عشق ، جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ، يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد ، طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت
14:22 |
دختره ميره تعليم رانندگي ... ازش ميپرسند چطور بود ؟ ميگه : بد نبود ! اما معلمش خيلي مذهبي بود. ميگن : واسه چي؟ ميگه : والا من هر كاري ميكردم هر جايي ميپيچيدم ميگفت : يا اباالفضل ...يا حضرت عباس...يا امام حسين + نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت
14:17 |
دختر و پسره داشتن با هم قايم باشک بازی ميکردند ، دختره به پسره ميگه تو چشم بگذار اونوقت من ميرم قايم ميشم ، اگه تونستی منو پيدا کنی بغلم کن و بوسم کن ، اگه هم نتونستی منو پيدا کنی من زير راه پله قايم شدم !
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت
14:8 |
يك روز تو ي جهنم شلوغ بوده و همه مي زدند و مي رقصيدند يكي مي پرسه چي شده ..... مي گويند : آخ جون پروند ه ها گم شده ، پروند ه ها گم شده + نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت
14:6 |
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت
13:41 |
مي دونستي اشک گاهي از لبخند باارزش تره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون لبخندو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک و فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي !!!!!
+ نوشته شده توسط امین معینی کربکندی در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت
13:10 |
|